محمدرضا نظری، جانباز دفاع مقدس و سرگروه واحد نگهداری و تعمیرات مکانیک شرکت خطوط لوله و مخابرات نفت ایران, منطقه جنوبشرق، روایتی از ایثار، میهندوستی و ادامه خدمت از خط مقدم جنگ تا خط مقدم صنعت را در ایام ولادت حضرت ابوالفضل(ع) و روز جانباز بازگو میکند؛ روایتی از زخمی که مانده، اما تعهدی که هرگز زمین نگذاشته شد.
روایت ایستادگی؛ از خط مقدم دفاع مقدس تا خط مقدم خدمت
بعضی آدمها، جنگ را پشت سر نمیگذارند؛
جنگ، با آنها میماند…
در استخوان، در نفس، در خوابهای نیمهشب و در وجدان بیداری که هرگز اجازه نمیدهد کار نیمهتمام بماند.
محمدرضا نظری، یکی از همان آدمهاست.
او امروز سرگروه واحد نگهداری و تعمیرات مکانیک شرکت خطوط لوله و مخابرات نفت ایران، منطقه جنوب شرق است؛ مردی که بخش زیادی از وقتش را در مرکز انتقال نفت رفسنجان میگذراند، بیسر و صدا، دقیق و مسئولانه، برای نظارت بر عملکرد همکارانش.
اما پیش از این، سالها قبل، جای دیگری ایستاده بود؛
جایی که نامش «خط مقدم» بود.
نظری از روزهایی میگوید که جوانیاش را نه با حساب سود و زیان، که بر حسب وظیفه خرج کرد. اعزامهای پیدرپی اول در کسوت نظام وظیفه و بعد در لباس یک بسیجی، حضور در جبهههای جنوب و غرب، از خوزستان تا کردستان. میگوید اولش شاید شور جوانی بود، اما خیلی زود دیدن ظلم رژیم بعث عراق به مردم سرزمینش در ویرانی و به شهادت رساندن دوستانش، همهچیز را به «وظیفه» تبدیل کرد؛ وظیفه دفاع از خاکی که فرقی نمیکرد اهل کدام قوم و زبانش باشی، همه خانهات بود.
در عملیات والفجر ۸ شیمیایی شد.
و در عملیات نصر در کردستان، مورد حمله هواپیماهای دشمن قرار گرفت؛ موج انفجار، ترکش و آسیبهایی که هنوز هم با او هستند. ترکشهایی که در دست و پایش ماندهاند؛ نه از سر ناتوانی برا جراحی، که بهخاطر خطر بیشترِ خارج کردنشان.
او با سادگی در مورد ترکشها میگوید: «هست… حسش میکنم… اما مهم نیست.»
مهم نیست، اما هست.
هم در جسم، هم در روح.
از زخمهایی میگوید که دیده نمیشوند؛ از فشارهای روحی، از شبهایی که ذهن آدم را به عقب پرت میکند، به صحنههایی که باورش سخت است که واقعی بودهاند. میگوید خانوادهاش هم با این زخمها زندگی کردهاند.
و با همه اینها، ساخته است؛ مثل خیلی از جانبازان این سرزمین.
او هیچوقت دنبال درصد و عنوان نبود. حتی وقتی کمیسیون برایش ۱۵ درصد جانبازی تعیین کردند، نگاهش تغییر نکرد. برایش «جانباز بودن» یک امتیاز نبود؛ بخشی از مسیری بود که انتخاب کرده بود، بیهیاهو، بیمنت.
امروز هم همان نگاه را به کار دارد.
برای او، حضور در محل کار، فقط انجام وظیفه اداری نیست؛ ادامه همان راهی است که سالها پیش در جبهه آغاز کرده بود. میگوید اگر کاری انجام نشود، اگر مسئولیت زمین بماند، اول از همه وجدان آدم زیر سؤال میرود.
و این «وجدان»، نخ نامرئیای است که دیروز او را به جبهه رساند و امروز پای خطوط لوله نگه داشته است.
وقتی از او میپرسی اگر باز هم خطری کشور را تهدید کند چه میکند، مکث نمیکند. سن و سال را بهانه نمیکند. میگوید:
اگر ظلمی باشد، اگر خطری باشد، این خاک خانه ماست؛ زن و بچهمان اینجا زندگی میکنند.
همانطور که نام حضرت ابوالفضل(ع)، به روز علمدار وفاداری و ایثار، و روز جانباز مزین شده است، روایت محمدرضا نظری یادآور حقیقتی ساده اما عمیق است:
ایثار، فقط در میدان جنگ نیست؛
گاهی در درست انجام دادن یک مسئولیت،
در مراقبت از یک خط،
در بیدار ماندن وجدان،
و در وفادار ماندن به راهی است که روزی با جان آغاز شده است.






